پارت پنجاه و دوم :

از جایم بلند شدم و روی طاقچه نشستم. شانه‌ام را به دزدگیر تکیه دادم و همانطور که حرکت نور را روی تن رقصان پیچک‌های زخمی دنبال می‌کردم، به خود امید آمدن آن دو را دادم. انتظار کشیدن تنها کاری بود که در آن دقایق ملال‌آور و کسل‌کننده از من بر می‌آمد. خیلی زود یکی از پرستارها با سلف غذا تنهایی‌ام را بر هم زد. قد کوتاه و لاغر بود. چهره‌ی سفیدش از خستگی رنگ‌پریده می‌نمود و عصبی به نظر می‌رسی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    بابا آدم سالمم تو این چهار دیواری دیوونه میشه. اینا دستی دستی دارن روانیش میکنن

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😔😔

    ۶ ماه پیش
  • پریسا

    1

    دارم هر چی راجب آذر فکر میکنم به واقعیت تبدیل میشه.زن مخوف چریان در سایه یه کارایی میکنه هومن هم در ظاهر یه پوششه برای گول زدن افرا توسکا هم که هم بازی شون. اصل کار اصل بازی از همینجا از این قسمت اومدن هومن شروع میشه😬🤦 ♀️

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😎😎

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    0

    من آخرش از دست این سه نفر دق میکنم رویا جون. چه موجودات عجیب و ترسناکی ان🤦 ♀️

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    همه‌ی آدما ترسناکن. این که چه جور باشیم بستگی به انتخاب خودمون داره گلم❤

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    0

    دقیقا حق گفتی.واقعا همینطوره

    ۹ ماه پیش
  • م

    1

    اینجا به معنای واقعی کلمه دیوونه خونست،دکترا و پرستارا از بیمارا دیوونه ترن 😮🙏🏼

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    1

    حق واقعا همینطوره🤦 ♀️

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👌😂😂

    ۹ ماه پیش
کپی شد!